تبليغاتX
وارش


وارش

یعنی بارون !

می خوام بگم بی در و پیکر از همه جا از همه کس !

این روزا مدرسه بد نیست !

با این که عین خر سرم تو کتابه اما پشت سر هم دارم امتحانم رو یکی یکی می رینم بهشون رو در کمال حیرت خودم ، به خودم می گم ماه اول این جوریه! با سبک معلم ها که آشنا بشم کم کم می تونم مثل آدم امتحانام رو بدم !

ترسم از اینه که مامان مثل همیشه یقه مو بچسبه و بگه بیا ! ولت کردم و ببین چه گل گنده و قرمزی به سر ما زدی !

و با خودم بگم چرا همیشه تو اوج خوش بختی احساس بد بختی می کنم ؟؟!!

می دونم تارا این جا رو بخونه پوست از سرم می کنه ! ولی رو دلم مونده نمی تونم به کسی نگم !

از 4 شنبه دارم واسه تبلیغات شورای دانش آموزان مدرسه کار می کنم ! بچه بازی می دونم ! اما خب ! همین که تو اون تب و تاب انتخابات و تبلیغات قبول می شم یا نمی شم به وجدم میاره !

از اول راهنمایی هر سال کاندید می شم ! اما هیچ وقت رای نمیارم و واسم آوردن یا نیاوردنش مهم نیست !

خلاصه روز آخر بود که فهمیدیم وای که کامپیوتر سارا ورد 1007 نمی خونه ! آخ که چقد سر اون بد بختی کشیدیم !

اونو درستش کردم و ساعت 5 رفتم خونه سارا اینا بعد از ظهر هم نخوابیده بودم اعصابم خورد ! تا ساعت 9:30 اونجا بودم وقتی هم که اومدم خونه خیلی با خودم سر و کله زدم که بشینمو دینی بخونم آخر سر به این نتیجه رسیدم که 11 بخوابم و صبح پاشم بخونم !

ساعت 11 خوابم نمی برد به یکی از دوستان sms  دادم که بلکه خواب آلود بشم ! غافل از این که این دوست گرامی منو تا ساعت 1:30 بیدار نگه داشت ! جدا از اینا دستش درد نکنه کلی خندیدیم !

اون روز من صبح زود بیدار نشدم و دینی نخوندم ! زنگ اول هم امتحان داشتیم در حالی که من از 2 تا درس فقط یکی رو بلد بودم !

امتحان رو دادیم و تموم شد و من می دونم که به زبانی گند می زدم !

وای که چقدر خودمو سر امتحان زیست کشتم ! اون رو هم گند زدم !

چند وقت پیشا تارا بهم گیر داده بود که امتحان فیزیکت رو چه جوری دادی ! چون حوصله ی جر و بحث باهاشو نداشتم گفتم اصلا امتحان ندادم !

دروغ گفتم !

و تارا نمی دونست که من صفحه ی دوم ورقه ام کاملا سفید بود ! شدم 5/9 از 15 !

چقدر سر عربی جان کندم !

اونم همین مدلی شدم !

فکر نکنین فیزیک رو نخونده بودما خونده بودم 1 ولی یه مبحثو نرسیدم بخونم 1 حدید 3 نمره از اون مبحث سوال اومد منم سفید گذاشتمش ! خواهری ببخشید !

بعد از امتحان دینی اومدم و تخت خوابیدم بعد از ظهرش کلاس داشتم ! نمی دونم چرا انقدر بعد از کلاس خسته بودم که هر 5 ثانیه به 5 ثانیه به خودم تنه می زدم : مرده ی متحرک !

نمی دونم چرا اما در اون لحظات زندگی واسم سخت بود ناجور ! با توجه به این موارد فرداش امتحان شیمی داشتم ! درسی که ازش متنفرم و کلی توش مشکل دارم ! باز هم شب زود خوابیدم به امید زود بیدار شدن ! که ساعت 4 بیدار شدم ساعت رو گذاشتم رو 5 ! دوباره 5 بیدار شدم گذاشتم رو 6 !

6 که بیدار شدم دیگه تنظیمش نکردم رو 7 ! فقط خاموشش کردم و خوابیدم !

و بعد از اون تو مدرسه شروع کردم به ننه من غریبم و غلط کردم و گوه خوردم و ا این حرفا ... !

حالا خدا پدر اون 15 نفر غایب رو بیامرزه ! خدا نعمتشون رو زیاد کنه ! خدا شفا شون بده ! خدا نعمتشون رو زیاد کنه ! خلاصه اگه اون 15 نفر غایب نبودن ..!

اگه ورقه ی فیزیکم یه طرفش سفید بود مال شیمیم کلش سفید می شد !

حالا سر این که راضیش کنیم که امتحان ندیم هم کلی برنامه داشتیم !

از اول که کل 25 نفر باقی مونده تو کلاسمون ( به غیر از اون 15 نفر غائب) جلوی کلاس بغلی که دبیر شیمی اونجا بود جمع شدیم و منتظر دبیر موندیم که بیاد بیرون با گذر زمان که هی نیومد بیرون هی نیومد بیرون ایل ما هم متفرق شدن و 5 یا 6 نفر موندی اونجا !

خلاصه دبیر اومدم بیرون جیغ زد امتحان دارین بعد هم از پله ها دویید پایین ! بچه ها که ماتشون برده بود اما خب من به خودم اومدم و گفتم : آقای ... آخه ما 15 تا غائب داریم !گفت خب داشته باشین امتحان سره جاشه !بعدش هم رفت ! در اولین فرصتی که به دست آوردم بین بچه ها جیغ زدم بریم پیشه صالحی ! هی بچه ها مخالفت کردن و اینا اما من 3 نفرو با خودم بردم دفتر رسیدیم جلوی دفتر دیدیم خانوم قربان نژاد که دبیر محبوب ما می باشند اونجا نشسته ان و نون بربری و گرفتن تو دستشون و پنیر می ذارن لاش و می خورن ! هانیه ( یکی از دوستان ): بریم تو دیگه !

من : می خوای اول به خانوم قربان نژاد بگیم !

پریدیم جلوی خانوم قربان نژاد !

من : خانوم قربان نژاد ما یه مشکل اساسی داریم !

-: چی عزیزم !

-: ما 15 تا غائب داریم اونایی هم که اومدن همه از دم مریضن ! تو این هاگیر واگیر آقای .. گیر داده من می خوام امتحان بگیرم !

-: الان می رم باش صحبت می کنم !

15 مین بعد ما جلوی دفتر دبیرا این پا اون پا می کنیم که چرا خانوم قربان نژاد بیرون نمیاد !

آخر اومد بیرون !

-: چی شد ؟؟!!

-: به من .... بگم توو امتیحان نیگیر بد بشه امتحان فیگیره ؟؟!!( میشه من به آقای ... بگم تو امتحان نگیر بعد بره امتحان بگیره ؟؟!)

خلاصه امتحان شیمی هم پرید !

فردا ریاضی دارم از تصاعد هندسی ! آسونه ! خوندمش !

گفتم می خوام بی درو پیکر بگم و می گم !

بعد از یک ماه یاهو نداشتن حالا یاهو دارم و دارم با دمم گردو می شکونم!!

داشتم دست نوشته های تینا رو می خوندم !

خیلی غصه می خورم که هیچ نامی از من تو دست نوشته هاش نیست !

انگار اصلا منو به حساب نمیاره ! انگار من واسش وجود ندارم ! نمی دونم چرا ! اما تینا وجود منو تو خونه احساس نمی کنه !

با وجود این که به ظاهر با هم بدیم اما من همیشه بهش ابراز وجود می کنم و با برخوردای سردش مواجه می شم ! نمی تونم بگم برخوردایی که باهام داره و حرفایی که در موردم می زنه واسم مهم نیست ! چون واسم مهمه ! اگه تینا پسر همسایه بود که من هم خیلی بهش عشق می ورزیدم و اونم تحویلم نمی گرفت اون موقع می گفتم فدای سرم 100 تا پسر ریخته از تو بهتر ! اما خواهر نه ! من همین دو تا خواهر رو دارم و نمی تونم بگم که برخوردی که باهام دارن واسم مهم نیست ! چون مهمه !

از طرف دیگه احساس می کنم اصلا واسه دوستام مهم نیستم و بود و نبود من واسشون مهم نیست ! در صورتی که حتی یکیشون نباشه من احساس می کنم یه تیکه از زندگیمو یه تیکه از قلبمو از خاطراتمو گم کردم ! مثل یه تیکه گم شده ی پازل ! چه جوری اگه یه تیکه از پازلت گم بشه کل خونه و دنبالش می گردی ! من با نداشت دوستام صد ها تیکه از پازل زندگیمو گم می کنم !

پ.ن 1:خلاصه این که تا می تونم این روزا احساس بی خاصیتی و پوچی می کنم !

پ.ن 2:فکر کنم نفرین های تینا که می گفت زشتِ بی خاصیت خودتی گرفته !

پ.ن 3:از این که یکی از دوستام که خیلی آرزوم بود که آدم حسابم کنه الان داره آدم حسابم میکنه خیلی خوش حالم !

پ.ن 4:این روزا فعالیتم در قالب کتاب زیاد شده ! جوری که سر کلاس دینی و آمادگی دفاعی و زبان فارسی و زبان انگلیسی و جغرافیا زیر میز کتاب می خونم !

پ.ن 5:دارم فرهنگنامه ی عمید رو می خونم !

پ.ن 6: 5 شنبه روی ماه خداوند را ببوسِ مصطفی مستور رو تموم کردم! واسم خیلی جالب بود و فکر نمی کردم آخرش این جوری تموم بشه !

پ.ن 7: خیلی از زندگی خسته ام ! بی هیچ دلیل خاصی !

پ.ن 8: این است و دیگر ...هیچ!

پ.ن 9: فعلا ..!

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:8 توسط ترمه| |

دیروز تولدم بود !

۱۷/۷/۱۳۷۳

یه سال بزرگ شدم

الان ۱۵ سالمه ! کامل ۱۵ سال!

اما رفتم تو ۱۶

حالا بیخیال اونا ! امسال تولدم بهم خوش گذشت متفاوت بود با سال های قبل !

بهترین سال روز تولدم بود !

دارم به این فکر می کنم که اگه خودم خوب باشم به خودی خود اون روز هم واسم خوب می شه !

دیگه اون دختر سرتق و لوس گذشته نیستم که روز تولدش بهونه می گیره و به همه می پره!

دارم بزرگ می شم !

دارم خانوم می شم !

دست همه ی اون کسایی که تولدمو تبریک گفتن درد نکنه !

حمید و امین و الناز و محمد از همه بیشتر سوپرایزم کردن !

اما به هر حال دست بقیه هم درد نکنه !

صد سال به این سال ها که شما ها سورپرایزم کنین!

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:49 توسط ترمه| |

می دوم!

کجا هستم؟!

نمی دانم!

عقلم به اینجا قد می دهد،که دور و برم را نگاه کنم و دریابم که کجا هستم.در مه غلیظی و شبی تار می دوم.زمین زیر پایم صدا می دهد.پائین را نگاه می کنم.پاهای لختم را در حال دویدن بر روی تخته های چوبی می یابم.چند قدم آن طرف تر دیگر زمین چوبی نیست.انگار این سطح چوبی در هوا معلق است.در حال دویدن خود را به کناره ی این سطح چوبی نزدیک می کنم پائین تر از آن آب قرار دارد.فهمیدم!در حال دویدن بر سطح اسکله ی جلوی خانه ای هستم که برای تعطیلات به آن آمده ایم.مادر از آمدن به کنار این دریاچه آن هم در فصل بهار خیلی خوشحال بود.مه بهاری خیلی غلیظ است.هیچ جا را نمی بینم.چرا تمام نمی شود؟!چرا به قایق ها نمی رسم؟!

همچنان می دوم.دریا موج های خروشانش را به اسکله ی چوبی می کوباند.چوب های زیر پایم خیسند.پائین را نگاه می کنم.به پاهایم.بی هیچ کفشی بر سطح چوبی اسکله تند و با شتاب قدم می گذارم.به خود نگاه می کنم.لباس خواب سفید رنگی به تن دارم.همچنان می دوم.دویدنی که هیچ دلیلی برای آن نمی بینم.موجی از جلو به پا هایم برخورد می کند.به آخر خط رسیده ام.اینجا ته اسکله است.جایی که باید قایق ها پارک باشند.به دنبال یک قایق می گردم و آن را می یابم.

یک نفر در آن نشسته است.یک زن با موهایی بلند و پریشان.مه و موج دریا آن را خیس کرده.پشتش به من است.صدائی از پشت سرم می شنوم.بر میگردم و در مه به دنبال شخصی می گردم.کسی را نمی یابم.در عین احمقیت فریاد بر می آورم:"کی اونجاست؟!"جوابی نمی شنوم.صدای قدم هایی تند و محکم را می شنوم که به من نزدیک می شود.باید نجات پیدا کنم.قایق با طنابی به اسکله بسته شده است.طناب را باز می کنم . به داخل قایق می پرم.

زن را صدا می زنم.پاسخی نمی شنوم.دستم را بر شانه اش قرار می دهم و او را به سمت خود بر می گردانم.مادرم است.صدایش میکنم.جواب نمیدهد.صورتش کبود است و غرق در خون.چاک دهان سمت راستش به صورت کنگره ای تا گوشش پاره شده.پلک راستش کنده شده و زبان و کره ی چشم چپش کف قایق افتاده است.پوست پیشانیش تقریبا کنده شده و استخوان هایش مشخص شده.این مادرم است.یعنی...جسد اوست!تعجب نمی کنم.فقط کمی غمگین می شوم.می دانستم یک روز زیر وحشی گری های پدرم جان می دهد.

صدای قدم ها نزدیکتر می شود.باز پشتم را نگاه می کنم.هنوز به من نرسیده ولی نزدیک است.خیلی نزدیک.به خود می آیم.دستم را از روی شانه ی مادرم ور می دارم.این کار را آنقدر سریع و با قدرت انجام می دهم که از شدت نیرو جسد به داخل آب می افتد.مهم نیست.بیشتر به فکر نجات جان خود هستم تا جسد مادرم.به پشت نگاه می کنم.هنوز وقت دارم.به جسد مادرم نگاه می کنم که آرام در آب فرو می رود.

صدا قطع می شود دوباره به پشت نگاه می کنم.هیکل تنومندش در در میان مه مشخص است که به من زل زده.پارو را با ترس ور می دارم و در آب فرو می کنم.قایق به جلو رانده می شود.اما دیگر دیر شده.مرد هیکل تنومندش را داخل قایق انداخته.آنقدر سریع و با قدرت که قایق چپ می شود.به داخل آب می افتم.آب تمام اطراف بدنم را در بر می گیرد.چشم هایم را می بندم و دوباره باز می کنم.

دیگر خیس نیستم.دیگر در آب نیستم.همه جا تاریک است.نمی دانم کجا هستم.صدای فریاد می شنوم.دستم را به اطراف می کشم.در جعبه ی چوبی کوچکی قرار دارم که همه ی اطرافم را محاصره کرده.یکی از دیوار ها لق است.وقتی دستم را به آن می کشم تکان می خورد.کمی آن را هل می دهم.محیط برایم آشناست.آشپزخانه ی ویلا ی تابستانیمان است.مثل همیشه تمیز و براق.در قفسه ی آشپزخانه پنهان شده ام.صدای جر و بحث پدر و مادرم به گوش می رسد.صدای دویدنشان بر سطح چوبی طبقه ی دوم.گاهی هم صدای برخورد جسمی به زمین یا دیوار.در قفسه را بیشتر باز می کنم.محیط آشپزخانه بیشتر مشخص می شود.میز 4نفره ی چوبی با گلدان گل نرگس بر روی آن در سمت راست.ودر فضای رو به رو پلکان طبقه ی دوم خانه را می بینم.

سر و صدا بیشتر می شود.کنجکاو می شوم که ببینم چه خبر است.در قفسه را کاملا باز می کنم.ناگهان صدای جیغی می آید و هیکل مادرم را می بینم که از بالا ی پله ها به سمت پائین می آید و پس از آن...گام های مردی که با آرامش ولی خسته از جدالی طولانی مدت پائین می آید.

در قفسه را کمی می بندم که دیده نشوم ولی آنها در دیدرسم باشند.هیکل مادرم را می بینم که در پایین پله ها خود را جمع کرده و از درد می نالد و می گرید.خون بالا می آورد.می دانم که مشت محکمی در ناحیه ی شکم او را با این شدت پائین انداخته است.می گرید اما التماسی برای نجات در صدایش وجود ندارد.در آرامش قبل از طوفان به سر می برد و از آغاز طوفانی شدید تا لحظاتی دیگر آگاه است.پس تلاشی هم برای فرار نمی کند.

مرد به پائین پله ها رسیده و به سمت مادرم حرکت می کند.او را با موهایش بلند می کند.مادرم جیغ می زند.مرد می خندد.از زجر کشیدن مادرم لذت می برد.صورتش را به صورت مادرم نزدیک می کند و چیز هایی زیر گوشش می گوید.مادرم به صورتش تف می کند.من هم بودم همین کار را می کردم.با اینکه نمی دانم مرد چه گفت.این حرکت مادرم،مرد را عصبانی می کند.بیش از آنکه تصور می شد.آنقدر مو های مادرم را کشید تا یک دسته ی آن از ریشه کنده شد و در دست مرد جا ماند.در حالی که مادرم با تنی خسته فرار را بر قرار ترجیح می داد.

مرد دست مادرم را گرفت و بلندش کرد.مادرم هنوز التماس نمی کرد.اما تلاشی برای فرار در وجودش بود.مرد بازو ی مادرم را گرفت بر دسته ی پله ها قرار داد.دست مادرم را بالا کشید و محکم بر دسته ی پله ها کوباند.صدای جدا شدن دست مادرم از قسمت آرنج از بازو را شنیدم.قلبم به درد آمد.فکر کردم مادرم مرده.اما هنوز زجه می زد.کوتاه آمده بود و التماس می کرد.اما دیگر دیر شده بود.مرد سر مادرم را گرفت.آنقدر آن را بر لبه ی پله ها کوباند که دیگر جانی در بدن مادرم باقی نمانده بود.

دوباره بدن بی جان مادرم را بلند کرد و صورتش را در مقابل صورتش گرفت.تحمل دیدن صورت مادرم را نداشتم.فراتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم.بغض گلویم را گرفته بود.توانایی حرف زدن نداشتم.توانایی دیدن را هم نداشتم.به داخل قفسه خزیدم و در آن را از یاد بردم.در قفسه با صدایی بلند بسته شد.و بعد از آن...فقط سکوت.پس از چند ثانیه صدای افتادن جسم مادرم را بر زمین شنیدم.سپس صدای گام ها.گام هایی پر از خوشحالی و نشاط.که خواهان جنجالی جدید است.در آرامش قبل از طوفان هستم.درست مثل چند دقیقه قبل،که مادرم را در انتظار این طوفان می دیدم.

صدای گام ها می آید.محکمتر و نزدیکتر.نزدیکتر.نزدیکتر.

صدا قطع می شود.تاریکی از بین می رود و نور خورشید تابستان که در آشپزخانه تابیده می شد سراسر قفسه را در بر می گیرد.وسپس از ترس چشمانم را می بندم.کسی یقه ی لباسم را می گیرد و پس از آن عبور هوا را در اطرافم احساس می کنم.

بادی به صورتم می خورد و پاهایم حرکت می کند.چشمانم را باز می کنم.یقه ی لباسم آزاد است.در حال راندن دوچرخه ای هستم.در جاده ای زیبا که از خانه ای که تازه کرایه کرده ایم،به دهکده منتهی می شود.آفتاب در حال غروب است.هوای خنک پائیزی به صورتم برخورد می کند و برگ های زرد و نارنجی در زیر چرخ های دوچرخه ام صدایی گوش نواز تولید می کند.

پدر و مادرم می خواستند امشب را با هم باشند.برای صرف شام به دهکده می رفتند و من باید تنها در خانه می ماندم.مادرم برای اولین بار بیرون رفتن با شوهرش را تجربه می کرد.به همین دلیل در پوست خود نمی گنجید و هر کاری می کرد که برنامه ی شبشان به هم نخورد.قرار بود که اتومبیلی از یک مؤسسه کرایه کنند و پدر تا دهکده براند.من هم برای سرگرمی با دوچرخه از خانه بیرون زدم تا بیشتر با اطراف آشنا شوم.

تندتر می روم.تند.تند.تند.صدای اتومبیلی می آید.از پشت نیست.از جلو است.در دور دست ها، اتومبیل قدیمی و سیاه رنگی را می بینم.تندتر می روم تا به آن برسم.می خواهم از آن سبقت بگیرم.نزدیکتر می شوم.تندتر و نزدیکتر.آنقدر نزدیک هستم که می توانم داخل اتومبیل را ببینم.ولی هنوز با آن فاصله دارم.دیگر دوست ندارم از آن سبقت بگیرم.

دو سرنشین که در حال بگومگو هستند،هر کدام دست و سری تکان می دهند و با دیگری مخالفت می کنند.حرکات دست و سر شدیدتر می شود.نمی خواهم این صحنه ها را ببینم.من را یاد پدر و مادرم می اندازد.گرچه می دانم آنها اکنون در رستورانی نشسته و با موسیقی ملایمی شام می خورند.البته از پدر دیوانه ام هیچ بعید نیست که الان در این وضعیت نباشند.

سرعتم را کم می کنم که از اتومبیل دور شوم.حرکت دست سرنشین سمت چپ زیاد است و اغلب به سمت سرنشین سمت راست.سرنشین سمت راست حرکات کمتری دارذ.دست راننده با نیروی زیادی به سمت شرنشین دیگر حرکت می کند و دیگر هیچ حرکتی.فاصله ام را با آن ها زیاد می کنم.دیگر داخل اتومبیل را نمی بینم.ناگهان در سمت راست ماشین باز می شود و زنی از آن بیرون می افتد.

زن از جا بلند می شود و شروع به دویدن می کند و اتومبیل به دنبال او حرکت می کند.زن قصد دارد از جاده خارج شود.اما اتومبیل با حرکت مارپیچش،اجازه ی هیچ گونه حرکت خارج از گودی را به زن نمی دهد.

عصبانی شده ام.می خواهم به کمک زن بروم.سرعتم را زیاد می کنم.ناگهان اتومبیل از سمت راست به زن هجوم می برد.گ.شه ی سمت چپ اتومبیل به زن برخورد می کند و زن بر روی کاپوت جلوی ماشین می افتد.اتومبیل می ایستد و زن با شدت زیادی به وسط جاده پرت می شود.اتومبیل دوباره شروع به حرکت می کند.زن سعی می کند از جا بلند شود.اما اتومبیل بر روی هیکل نیم خیز شده ی او می رود و...!

پس از آن مکی دانم زن مرده است.اتومبیل نمی ایستد و به راه می افتد.اتومبیل از زن دور می شود در حالی که من به آن نزدیک می شوم.به زن می رسم.به شکم بر زمین افتاده است.از دوچرخه پیاده می شوم و هیکل خرد شده اش را برمی گردانم.مادرم است.

صدای ترمزی می آید و اتومبیل را می بینم که با سرعت هر چه تمام تر به سمت من می آید.سوار دوچرخه ام می شوم و بر خلاف جهت قبلی شروع به حرکت می کنم.تند می روم اما سرعت اتومبیل از سرعت من بیشتر است.می خواهم از جاده خارج شوم.اما نمی شود.هیچ راه فرعی ای در این جاده دیده نمی شود.پشتم را نگاه می کنم.بیش از حد به من نزدیک است.روی بر می گردانم.ناگهان ضربه ای به پشت دوچرخه ام وارد می شود از روی دوچرخه به سمت جلو پرتاب می شوم.به محض برخورد با کف خیابان از جا می پرم.

چشم هایم را باز می کنم.باد سردی به صورت و دست هایم می خورد.اما بدنم گرم است.خود را در اتاق خواب سرد و نمورم می یابم.روی بر می گردانم از پنجره ی اتاقم بیرون را تماشا می کنم.برف می بارد و هوا سرد است.دوباره جیغ و داد های پدر و مادرم شروع شد.

جیغ!

فریاد!

جیغ!

فریاد!

چرا تمام نمی شود؟!به  زیر پتو می خزم و بالش را روی سر قرار می دهم.چرا باز می شنوم؟!

جیغ!

فریاد!

جیغ!

فریاد!

خدایا!چرا صبح نمی شود؟!

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:0 توسط ترمه| |

هیچ وقت از شعر های داریوش خوشم نمی اومد اما ناکس شعر "تصویر رویا" خیلی جذبم کرد ! امید وارم شما هم این شعر رو دوس داشته باشین !

اینو می خوام تقدیم می کنم به خواهرام که عزیز ترینم هستن. اینو وقتی فهمیدم که سالم رو تخت بیمارستان افتاده بودم تارا هی دستم رو نوازش می کرد و تینا هم با یه بغض تو گلوش دور از من وایستاده بود و هر چقدر بهش می گفتم بیا پیشم نمی اومد.

ازتون خیلی ممنونم ! از همه بیشتر دوستون دارم !

 

                                             *****************

 

شب از مهتاب سر می ره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی

جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن

سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از

گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع می شه

که تو چشماتو می بندی

 

تو را آغوش می گیرم

تنم سر ریز رویاشه

جهان قد یه لالائی

توی آغوش من جا شه

تو را آغوش می گیرم

هوا تاریکتر می شه

خدا از دست های تو به من نزدیک تر می شه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن

سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه از این تصویر رویایی

تماشا کن

تماشا کن

چه بی رحمانه زیبایی

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:39 توسط ترمه| |

چرا همیشه باید تو اوج خوشبختی احساس بد بختی کنم؟؟!!

چرا همیشه وقتی احساس می کنم همه چی بر وقف مرادم هست یه دفعه یه مسأله ی به این کوچیکی باید آرامش زندگیم رو بهم بریزه؟؟!!
چرا همیشه همه ی مشکلات برای من پیش می آد؟!

چرا هیچ وقت یه آدم درست حسابی واسه درد و دل کردن ندارم ؟!

چرا هیچ وقت یه مهربون کنارم نیست که بهم امید بده؟؟!!

چرا همیشه باید خودم باشم و خودم؟؟!!

چرا باید همیشه این حس توم وجود داشته باشه که وظیفه امه که دیگران رو شاد کنم؟؟!! وظیفه امه که در رسیدن به آرزوهاشون کمکشون کنم؟؟!!
چرا همش من؟؟!!

پس کی دیگران؟؟!!

کی اونا به خاطر من یه حرکتی انجام بدن؟؟!!

اصلا می خوام بدونم کی من یه کاری رو به خاطر دل خودم انجام می دم نه به خاطر دیگران؟؟!!
این چیه تو وجود من؟؟!! این کیه تو وجود من که همیشه هم و غمش باید دیگران باشن؟؟!!

این کیه که همیشه از ته قلبم با صدای ظریفش می گه : ترمه! یه وقت از این گها نخوریا ! فلانی ناراحت می شه! این حرفو نزن اگه به گوشه طرف برسه ناراحت می شه! ترمه! این کارو بکن! ببین طرف با چه التماسی بت نگاه می کنه ! درسته که به ضررت تموم می شه ! اما لااقل دل یه نفر و شاد می کنی !

گاهی وقتا هم که به این صدای ظریف و مهربون توجه نمی کنم صداش خشن می شه ! جیغ و داد می زنه ! فحش می ده :آهای کره خر با توام! مگه نمی گم جواب طرف رو ندی ناراحت می شه ؟؟!! جوابشو بده دیگه !

17 مهر تولدمه ! همیشه واسه این روز ذوق و شوق دارم اما خود 17 که می شه ..!

بد بیاری ها هم شروع می شه ! چیز هایی که انتظارشو ندارم پیش میان ! فکر می کنم این روز باید روز من باشه !

بقیه ی روز های سال که کسی تحویلم نمی گیره ! فکر کنم امروز باید روزی باشه که دیگران سعی کنن خوشحالم کنن ! روزی باشه که دیگران بخوان سورپرایزم کنن ! روزی باشه که دیگران توش با هم رقابت کنن تا ببینن کدومشون بیشتر خوش حالم می کنه !

اما این روز اصولا حتی اگه بد تر از روز های عادی نباشه ، بهتر هم نیست !

از همین الان نشسته ام و غصه ی یک ماه دیگه رو می خورم !

به امید این که روز تولدم حداقل به اندازه روز های عادی خوشحال باشم !

فعلا !

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 21:16 توسط ترمه| |

اصولا همه می دونیم 2 جا برای تفکر خیلی خوبه:

1.توالت

2.حموم

البته حموم برای ول کردن صدا و تخلیه ی حنجره هم گهگاهی به درد می خوره.

تو حموم رو زمین زیر دوش نشسته بودم و با خودم فکر می کردم که وضع مملکتمون به کجا ها کشیده که من بی سواد از اون با سواداش بیشتر می فهمم!

نه این که واقعا بیشتر می فهمما.نه.فقط طرز تفکر و ابراز این افکار از طریق افرادشون جوریه که بهم ثابت می کنه که ازشون بیشتر می فهمم!

حالا بماند که واقعا بیشتر می فهمم یا نه !

در این فکر هستم که مردم چقدر می تونن کوته فکر باشن !

همین دوستم!

پدرش استاد دانشگاه ، مادرش مدیر مدرسه !

این نشون می ده از یه خانواده ی سطح بالا و تحصیل کرده اس.

حالا از خود دوستم بگذریم که هم سن خودمه و سوادش هم در حد منه و حالا یه خرده بالا تر یا پایین تر از من می فهمه، مامان باباش که دیگه تحصیل کرده ان که.

چن روز پیشا کنارش نشسته بودم که مثل همیشه نصایح دوستان رو نادیده گرفتم و کرمم گرفت که بحث انتخابات رو پیش بکشم که از زیر زبونش در بیارم که توی این مملکت به چی فکر می کنه.و هدفش از تفکر مخالف من چیه؟! و چی شده که این تفکر و انتخاب کرده.

ترمه: نظرت راجع به این اتفاق های اخیر چیه ؟؟!!

دوستم:منظورت اغتشاشاته؟؟!! خب اغتشاش گر بودن باید دستگیر می شدن دیگه ! تو دادگاه هم که اعتراف کردن! که نیرو های خارجی ما رو استخدام کردن و ما می خواستیم وضع مملکت رو به هم بریزیم و تقلب تو انتخابات فقط بهونه مون بوده !
ترمه: یعنی تو این حرفا رو باور می کنی ؟؟!! یعنی این همه مردم جونشونو از دست دادن که فقط وضع مملکت رو به هم بریزن ؟! چی بهشون می رسه ؟؟!!

دوستم: این همه مردم نیست که فقط 36 نفر مردن اونا هم یا سر دسته ها بودن یا اشتباهی مردن یا خود همون نیرو ها کشتنشون که اسم سپاه و بد نام کنن!

ترمه:!!!!( در اون لحظه من واقعا علامت تعجب بودم)

دوستم: ببین ترمه ! بذار یه چیزی بت بگم ! ما از یه جایی خبر بهون رسیده که من مطمئنم که راسته! گفتن که قبل از انتخابات به هر دختری یه سیم کارت ایرانسل می دادن می گفتن شما وظیفه دارین 10 تا پسر به خودتون جذب کنین و برای موسوی تبلیغ کنین !

ترمه :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(قیافه ی منو در اون لحظه می تونین تصور کنین ؟؟!!!)

دوستم: مامان بابای من از همون موقع که موسوی کاندید شد می خواستن به موسوی رأی بدن اما این خبر و که شنیدن پشیمون شدن !

از اون به بعد تصمیم گرفتم خودمو درگیر این جور آدمای کوته فکر نکنم ! و به خودم بگم : چقدر از پدر مادر دوستم که تحصیل کرده هم هستن بیشتر می فهمم!

در ضمن اینجا جایی برای کوته فکران نیست !

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:18 توسط ترمه| |

امروز : سه شنبه 13 مرداد 1388

بازم بیکا ری و بی آری از سر رومون می باره !
فرض کن 15 روز قبل تولد خواهرت کادوش رو بهش بدی !

واسش عروسک وال .ای گرفتم  با یه جا سوئیچی به شکل لنگه کفش آل استار

خر کیف شده بود. دوست دارم خواهری !:*:*:*  تولدت 18 روز زودتر مبارک !

مدرسه هم خبری نبود بعدش هم که مثل همیشه پلاس بودیم خونه ی نوشین اینا بعد اومدم عین گاو خوابیدم تا 7 شب !

:دی

خلاصه از علاقه ام به حیوونا بگم که هر کسی و هر چیزی و بخوام تشبیه کنم مشبه به اش باید حیوون باشه :دی

فعلا !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:46 توسط ترمه| |

امروز : سه شنبه 13 مرداد 1388

بازم بیکا ری و بی آری از سر رومون می باره !
فرض کن 15 روز قبل تولد خواهرت کادوش رو بهش بدی !

واسش عروسک وال .ای گرفتم  با یه جا سوئیچی به شکل لنگه کفش آل استار

خر کیف شده بود. دوست دارم خواهری !:*:*:*  تولدت 18 روز زودتر مبارک !

مدرسه هم خبری نبود بعدش هم که مثل همیشه پلاس بودیم خونه ی نوشین اینا بعد اومدم عین گاو خوابیدم تا 7 شب !

:دی

خلاصه از علاقه ام به حیوونا بگم که هر کسی و هر چیزی و بخوام تشبیه کنم مشبه به اش باید حیوون باشه :دی

فعلا !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:38 توسط ترمه| |

آپ کردن این وبلاگ خیلی راحت تر از اون یکی وبلاگ واسه همین این وبلاگم رو می کنم روز نوشت ! اون یکی هم فتو بلاگ !

امروز : 12 مرداد 1388

اصولا خبری نبود !

تا ساعت 12 و نیم که خواب بودم بعد از اون هم کار های خونه و از این حرفا

بعد از ظهر نخوابیدم به جاش تخته شاسی و مداد های طراحی و مداد رنگی هامو ور داشتم که یه خرده رو نقاشیم کار کنم !
راستش جدیدن خیلی به علامت V   علاقه مند شدم و همه اش دست های خونین و مالین مردم کشورم رو می کشم که به اعتراض دست هاشون رو V  کردن و شعار می دن !

سکوت بی سکوت

پیروزی نزدیک است

و این منم

سر در دست گرفته و حیران

چه کنم برای این خاک

چه کنم برای این مردم

چه کنم برای میهنم

این منم

حیران و سر درگم

قلم در دستم

بی هیچ حرکت

خدایا

نوبت توست

نجاتمان ده

ما را

این خاک را

این سرزمین را

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:11 توسط ترمه| |

_ "صادق کیه ؟؟!! صداقت چیه ؟؟!! حقیقت کیلو چنده ؟؟!! راستگو دیگه کدوم خریه ؟؟!!"

_"چت شده ؟؟!! چی می گی؟؟!! اتفاقی افتاده ؟؟!!"

به سمت پنجره می ره و با بغضی که تو گلوش سنگینی می کنه می گه :

_ تا حالا شده دروغ بگی و چوبشو بخوری ؟؟!!

در حالی که رو لبه ی پنجره می شینه از پشت هاله ی اشکهاش به خواهرش زل می زنه و منتظر جواب می مونه !

_معلومه که شده. وقتی یه دروغ بگی مجبوری پشت سرش چند تا دروغ دیگه سر هم کنی و این موضوع رو بد تر می کنه .

پوزخندی می زنه و سرش رو پایین می گیره تا خواهرش اشکاش رو نبینه پلک نمی زنه که اشکاش پایین نیوفته اما اشکاش اونقدر سنگین می شن که خودشون پایین می افتن. سرشو بالا می گیره و به منظره ی پشت شیشه خیره می شه و دوباره می گه :

_ولی مطمئنم تا حالا چوب گفتن حقیقت رو نخوردی.

_یعنی چی ؟؟!!

_منظورم اینه که تا حالا شده اونقدر با یه نفر صادق باشی که خودت هم باورت نشه و به خودت بگی "تا حالا نشده انقدر راستش رو بگم" و بعد چند وقت بفهمی که چنان بلائی سرت اومده که اگه هزاران بار دروغ می گفتی و می خواستن تنبیه ات کنن چنین بلایی سرت نمی آوردن .

دوباره بر می گرده و زل می زنه تو چشای خواهرش بهت زده اس و منظورشو متوجه نشده !

ادامه می ده :

_یه نفر رو خیلی دوس داشتم . همیشه اینو بهش می گفتم ،حقیقت رو . به نظرم می اومد که اونم منو دوس داره . بعد ها معلوم شد که نظرم چندان حقیقت نداشت. منی که همیشه حرفامو می سنجم و بعد به زبون میارم که مبادا یه سوتی ای بدم با خیال راحت جلوی اون حرف می زدم . همه چیز تو زندگیم رو می دونست اگه من یه نفس می کشیدم خبر داشت . چون همه چیو بهش می گفتم و راستش رو هم می گفتم.

می دونی در برابر این صداقتم ازش چی می خواستم؟؟!!

خواهر سرشو یه عنوان نفی تکون می ده .

_فقط صداقت .

آهی بلند می کشه و چند لحظه ای سکوت می کنه. خواهرش می ره و رو به روش می شینه و دستی به صورتش می کشه .

دوباره آهی می کشه و ادامه می ده :

_بهم می گفت مامانم یه دوست داره که دخترش تو شعبه ی دخترانه ی مدرسه ی ما درس می خونه و خب اصولا پسرای مدرسه مون برای دخترا خبر می برن دخترا هم برای ماماناشون خبر می برن . بعدش هم با اکراه ادامه می داد بعد هم می دونی که مامانش اگه بفهمه چی شده میاد به مامانم می گه. بهش گفتم باشه اگه دختر دوست مامانت اومد بهم گفت که تو رو میشناسم یا نه می گم نمی شناسم.

با نوک زبون لب هاشو تر می کنه و با بغضی حرفاشو از سر می گیره :

_حدود 5 یا 6 ماه از آشناییمون گذشته بود و منم هر روز علاقه و وابستگیم بیشتر از روز پیش می شد هر کی پشت سرش کوچک ترین حرفی می زد دهنشو گِل می گرفتم . یه روز رسید که صمیمی ترین دوستم اومد بهم گفت فلانی باهات کار داره . اشکالی نداره شماره تو بهش بدم ؟؟!! فلانی همون دختر دوست مامان عشقم بود . می دونستم اگه شماره ام دستش بیوفته عشقم از دستم ناراحت می شه به دوستم گفتم شماره ی خودتو به جای شماره ی من بهش بده ببین  چی کار داره . حدود یک ساعت بعد دوستم دوباره باهام تماس گرفت و با ناراحتی ادامه داد " می گه با عشقت دوسته و اگه باور نمی کنی شنبه ساعت 6 بیا سر مؤسسه ی ...! "

انگار یه پارچ آب سرد رو ریختن روی سرم . این دقیقا همون زمانی بود که من باید در یک مؤسسه ی دیگه می بودم .

کلی خودم و به این در و اون در زدم و از بین دوستان دنبال آدمی می گشتم که بتونه به جای من اونجا حاضر بشه و برام مدرک جمع کنه . که یه آدم رو جور کردم قرار شد به جای من بره اونجا . اون شب دلم طاقت نیاورد و به اون عوضی آشغال همه چیزو گفتم . گفتم که فلانی باهام تماس گرفته و گفته که باهات دوسته . کاشکی نمی گفتم جوابمو داد و گفت غلط کرد هر چی گفت . منم دلمو خوش کردم که مثلا دخترا چرت و پرت گفته و الان عشقم حالش رو می گیره.

اشکاشو با آستینش پاک می کنه :

_این ماجرا این جا تموم شد و از اون به بعد من بازم عشقم نسبت به این آدم زیاد و زیاد تر می شد و از چشمام بیشتر به اون اعتماد داشتم هر کسی بهم می گفت بهش اعتماد نداشته باشم حرفشو پس می زدم و می گفتم من باهاش صادقم . پس چرا اون نباید با من صادق باشه . نمی تونستم باور کنم که جواب حقیقت های من رو بتونه با یه مشت حیله و دروغ بده .

یکی دو ماه بعد بود که من مجبور بودم برای دو ماه باهاش قطع رابطه کنم .

دل هر دوتامون گرفته بود هرروز گریه می کردم و با خودم می گفتم چه جوری دو ماه بدون اون زندگی رو سر کنم . یه روز قرار گذاشتیم که هم دیگه رو ببینیم که برای دو ماه از هم خداحافظی کنیم . منم بهش قول داده بودم که در طی این دو ماه هر وقت تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم یا هم دیگه رو ببینیم . آخرین باری که دیدمش محکم در آغوش کشیدمش و گونه هاشو بوسیدم و مدام در گوشش می گفتم دوست دارم و مدام می گفتم دلم برات تنگ می شه اونم جوابمو می داد منم همین طور .

هر دفعه که منو می دید بغلم می کرد و می بوسید اما هیچ کدوم از اون آغوش ها و بوسه ها برام لذت بخش تر از آخرین دیدارمون نبود .

چند روزی بعد از این دیدار بود که این شعر رو براش فرستادم .

دماغش رو بالا می کشه و شروع می کنه به خوندن :

روزی که می خواستم

از شهرمون برم

پیش هزاران چشم

تو گریه می کردی

می گفتی با حسرت

دیگه بر نمی گردی

گفتم که عمر این سفر کوتاهه کوتاهه

گفتی که یاد من همیشه با تو همراهه

گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد

گفتی که منتظر نشستن آخرین راهه

حالا که برگشتم

با آرزو هایم

دست قشنگ تو در دست من سرده

دیگر نگاه تو کاشکی که برگرده

دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو

از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو

دل را به این و آن سپردن خود بُوَد گناه

از بام من می خوای که بپری بگو بگو

 

تهش هم اضافه کردم تو که با من این کارو نمی کنی ؟؟!!

جوابمو داده بود معلومه که نمی کنم ،مگه خرم ؟؟!!

بهش گفتم من این ترانه رو خیلی دوس دارم تو چی؟؟!!

به حالتی که مثلا نمی خواد دلم رو بشکونه بهم گفت هرچی تو دوست داشته باشی منم دوست دارم . ولی فهمیده بودم که خوشش نیومده.

دو هفته گذشت . یه روز دیدم که دوستام خیلی بد نگاهم می کنن به حالت دلسوزی و با ناراحتی .

یه دفعه یکیشون خیلی ناگهانی اومد جلو گفت : " دوست عزیزم ، عشقت با فلانی دوست بوده الان هم اومده به من گفته این دو ماهی که تو نمی تونی باهاش ارتباط داشته باشی من باهاش دوست باشم ."

هق هق رو از سر می گیره و تا چند دقیقه ای هیچی نمی گه سرشو رو پاهاش گذاره و همونجوری که گریه می کنه ادامه می ده :

_ اون لحظه فقط دهنم وا موند بعد از چند ثانیه جیغ کشیدم دهنتو ببند چرا دروغ می گی اون این کارو نمی کنه اما خودمم می دونستم که این کارو می کنه جیغ می کشیدم و گریه می کردم . همون روز بهش همه چیو گفتم. می دونی عکس العملش چی بود؟؟!!

خواهرش خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود با چهره ای در هم کشیده سرشو به عنوان نفی تکون می ده

لبخندی می زنه و می گه :

_هیچی. حتی نگفت ببخشید حتی نگفت اشتباه کردم . فقط گفت نمی دونم چی بگم و هر کاری بکنی حق داری .

از اون به بعد فهمیدم که حقیقت رو گفتن هیچ وقت هیچ فایده ای نداره . تا وقتی دروغ نگی نمی تونی حقیقت رو بفهمی . زندگی تو این دنیا با حقیقت آبش تو یه جوب نمی ره . توی زندگی کردن و حقیقت یکی و باید انتخاب کنی .

یا دروغ بگی و بین مردم زندگی کنی و سرتو بالا بگیری . یا هم حقیقت رو بگی و ...

از لبه ی پنجره بلند می شه و به سمت در اتاق می ره تا خواهرش رو تنها بذاره در رو باز می کنه و سعی می کنه از در بره بیرون که صدای خواهرش سر جاش متوقفش می کنه :

_ یا حقیقت رو بگی و چی؟؟!!

بر می گرده و به خواهرش نگاه می کنه سر شو پایین می ندازه و می گه :

_ یا هم حقیقت رو بگی و مردم یه تو سری خور پیدا کنن !

از در می ره بیرون و قبل این که در رو پشت سرش ببنده خطاب به خواهرش می گه :

یه تو سری خور مثل من !

_____________________________

 

منتظر نظراتتون هستم !

با تشکر !

ترمه توحیدی

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 20:45 توسط ترمه| |


Design By : Night Skin